زیر شمشیر غمش مپیچ

یه وقتایی هم هست ، دلم که تنوع می خواد ، خیلی با وقار و متانت حافظ باز می کنم.

 بعد مثلا مثه چند روز پیشا ، میاد :

" زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت ، کانکه شد کشته او نیک سرانجام افتاد "

بعد فرداش دوباره که دلم واسه صداش (خواجه شیرازو عرض می کنم) تنگ می شه ، دوباره میام باز می کنم ، این دفه میاد :

" در زلف چون کمندش ایدل مپیچ کانجا ، سر ها بریدی بینی بی جرم و بی جنایت"

 

این جاست که دیگه به تناقض می رسیم .

بالاخره نیک سرانجامیه یا سر بریدگی بی جنایت ؟

برقصیم یا نپیچیم ؟

....

ولی به من باشه در حال رقص یه پیچی هم می خورم بعد زیر شمشیر بی جرم و جنایت نیک سر انجام می شم .

این جوری لااقل خیل عظیمی از قشر جوان رو از بلاتکلیفی نجات دادم .

نه بابا ، وظیفه بود . خواهش می کنم .

  
نویسنده : کنتس مالت و کریستال ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱
تگ ها :

حفاری برای بقا

اون وقت اینایی که میان تو محیطای فرهنگی با اسامی جعلی قلوه سنگ های قهوه ای رو به جای آیس پک شکلاتی ، سنگ های زمرد اصل نیشابورو به جای آیس پک طالبی و بخش روبیدیم دار سنگ های لیتیم رو به عنوان آیس پک شاتوت می فروشند و احتمالا هم اگه به خاطر ترس از روز جزا نبود تکه هایی از یخچال های قطبی به همراه ماموت یخ زده وسطش رو به عنوان آیس پاک آلوئه اورا (!) می فروختند ، واقعا هدفشون از زندگی چیه ؟! آیا هدفی جز گسترش دادن فرهنگ استفاده از مته های حفاری در میان مردم دارن ؟ یا می خوان کاربرد دیگه نی آیس پک – به جای "دلر" رو – یاد آور شن ؟

لطفا اگه مطلع شدین بنده حقیر رو هم از گمراهی نجات بدید .

از این پاره سنگ ها هم دوری کنید رفتین نمایشگاه . بله .

 

  
نویسنده : کنتس مالت و کریستال ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٠
تگ ها :

در سخت ترین شرایط هم دست از دراز نشست رفتن نکشید .

ای کسانی که دارید با جدیت تمام در ورزشگاه والیبال بازی می کنید

_ چونان که قهرمانان در فینال المپیک _

اخطار می دهم

که زین پس

اگر در زمانی که سخت مشغول زدن ساعد و پنجه و اسپک هستید

دختری وسط زمین – از بین تمام بازکینان - رد شد

و آمد زیر تور دراز کشید

و هم چنان که شما از شدت حیرت نمی توانستید دست از بازی بکشید

دختر شروع کرد

درست زیر تور والیبال

" دراز نشست رفتن "

و بعد بلند شود رفت بر سر دوستای عوضی اش که گوشه زمین از شدت خنده دار فانی را وداع گفته اند

فاتحه خواند

و بعد راهش را گرفت

رفت ،

سعی کنید نمیرید و تبخیر نشوید

و فقط برای دختر دست تکان داده و تلاشش را ستایش کنید .

چون اینجانب

یه هیچ عنوان قول نمی دم

که دفعه بعد ، پس از باختن شرط

دوباره زیر تور نیایم

شاید بعد ها ...

دختری را دیدید

که دارد زیر تور والیبال ، درست وسط زمین

از روی کتاب آشپزی

بکینگ پودر را روی تخم مرغ هم زده می ریزد .

  
نویسنده : کنتس مالت و کریستال ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٤
تگ ها :

روزی گلوله ای پشمین از زیر پتویم بیرون خواهد خزید

یکی بیاید

جور کند با هم برویم

مغولستان خارجی

جایی که تارک های دنیا

هر روز صبح

در غارهایشان

ادای خواندن سرود ملی " خداوند عمر سوسن خانوم را زیاد کند " در می آورند

و از بس پشم دارند

وقتی دارند می آیند نمی فهمیم دارند می آیند یا دارند می روند

...

یا حداقل

اگر تا زبان پشتویمان کامل نشود

 ویزای مغولستان خارجی نمی دهند

جور کند

من یک روز تا ساعت 12 ظهر بخوابم

بعد بلند شوم دماغم را بخارانم

و بعد باز هم بخوابم

  
نویسنده : کنتس مالت و کریستال ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠
تگ ها :

8 بشکه نفت یا لااقل دلار به صورت نقدی

سوار بوگاتی قرمزم می شم و شیشه ها رو تا ته می دم پایین که بادِ بیست و یک فروردین محکم بره تو سوراخای دماغم . تو باد پُر پَر کلاغه ، همیشه تو این روز که روز تخم ریزی پرنده هاست ، پر کلاغای ماده می ریزه تا وقتی دارن تخم می ذارن سفیدی تخم با سفیدی پوستشون مخلوط شه و کسی نفهمه که به خاطر این که چهل و پنج سال پیش تو این روز خاص اولین هواپیمای بوئینگ 737 پریده ، چقدر اندازه تخم هاشون کوچیک تر از اون چیزیه که باید باشه . بلند بلند می خونم : شاال اون شاال سرخ تو ، موج موج موی تو ...  دختر از ته خیابون داد می زنه مرسی ، بوگاتی هم که معتقده شال قرمز فقط شال قرمز خودشه که قرمزه ، شیهه می کشه و دخترو زیر می گیره . دختر که حالا مرده و خیلی از قیافه افتاده میزنه زیر گریه و بلند می گه : حالا به نامزدم که همیشه می گه من عاشق معدتم ، چه جوری بگم که جای معده و کلیه ام عوض شده و از این به بعد قراره همیشه عاشق یه چیز بد بوی لوبیایی شکل باشه که داره تظاهر به معده بودن می کنه ؟!

می خوام جواب دخترو بدم که بوگاتی می پیچه تو یه فرعی که تهش می خوره به یه پارک بزرگ . تو فرعی پر ماشینه که همین جوری رو هم پارک شدن و صاحب هاشون همین جوری گذاشتن رفتن . مجبورم از ماشین پیاده شم . تیوبم رو از عقب ماشین بر می دارم و باد می کنم ، بعد هم می روم توش . این جوری بیشتر احساس امنیت می کنم . رو در ورودی پارک بزرگ نوشته : دو هفته بعد از تولد خسرو شکییبایی و بیست و هفتمین سالگرد تولد توموهیسا یاماشیتا و سی و ششمین سالگرد ازدواج سوفیا لرن گرامی باد  . ابهت این جمله باعث می شه با این حال که تیوب خیلی بهم فشار میاره همون جا جلوی در پارک ادای احترام کنم . مادربزرگا نوه هاشون رو بستن به قلاده و دارن تو پارک می گردونن . پارک پر شده از تیکه های قهوه ای نامرئی و بدبویی که به نوعی اعتراض دسته جمعی نوه های باحیا به حساب میاد . می رم توی حوض وسط پارک . سعی می کنم از روی فواره بروم بالا . ولی هی پام گیر می کنه رو سر و کله ی شهروندان مسئولی که به مناسبت صدمین سالی که تایتانیک کوئین استون ایرلند رو به قصد رفتن به نیویورک ترک کرد ، هر سی ثانیه یه نقطه ی حوض رو به قصد نقطه ی اون ور حوض ترک می کنند . به همشون فحش می دم و با همون سر و وضع خیس پا می شم می رم کافی شاپ که یه پرس کره بادوم زمینی با شربت زنجبیل سفارش بدم . گارسون اول منو با اون شهروندای کودن توی حوض اشتباه می گیره و باوقاحت تمام حس مسئولیت پذیری و وفاداری ام رو تحسین می کنه . بعد در کمال بی شرمی می گه متاسفانه به مناسبت شصت و پنجمین سالروز تشکیل کمیسیون انرژی اتمی در جهان ، امروز فقط کیک زرد سرو می شه . البته آب معدنی هم داریم که اورانیم ها رو بشوره ببره پایین . از عصبانیت و هیجان جلوی چشم هایم تار می شه و تپانچه ام رو در میارم و یه گلوله حرومش می کنم . گلوله می ره تو دهنش و مغزش به همراه تار های صوتی اش می پاشه روی دیوار . بعد سعی می کنه با حرکات دستش و پانتومیم بازی کردن به همه مشتری های بی تفاوتی که اون جا اند بگه : حالا چه جوری به نامزدم بگم که هنوز مثل دیروز عاشق معده اش ام و حاضر نیستم با هیچ کلیه ای توی دنیا عوضش کنم؟!

 از لطفی که در حق هر دوشون کردم احساس رضایت می کنم و موقع بیرون رفتن در رو محکم پشت سرم می بندم. از ارتعاشی که بسته شدن در ایجاد کرده همه کیک های زرد تو معده ی مشتری ها فرآوری می شوند و از انفجارشون پارک می ره رو هوا . همه می میرن به جز من که تو تیوبم هستم و پیرزن فالگیری که برای احساس امنیت بیشتر چتر نجات تنش کرده . هر دو مون هم زمان برای ارواح رفتگان آرزوی آرامش می کنیم و بعد به هم دیگه خیره می شیم . زن فال گیر آروم میاد طرفم ، سرعتش به خاطر این که باد می پیچه توی چتر نجاتش و هر بار نصف مسیری رو که اومده به عقب برش می گردونه ، کمتر از اون چیزیه که می شه تصور کرد . بالاخره به نیم متری ام می رسه و همون جا می ایسته . دستم رو محکم می کشه طرف خودش و شروع می کنه کف گیری . از خوش حالی دور لبش رو میلیسه . دستم رو ول می کنه و به پایکوبی می پردازه . بلند بلند می خونه : هپی برث دی تو یوووووو ، " ریبوتو لی نو فوووو " نگو این آخری که خوند یه ورد برای دود کردن فرد مقابله ، و من قبل از این که یادم بیاد امروز 9 آوریل ، بیست و یک فروردینه ، و روزیه که علاوه بر این که اولین هواپیمای بوئینگ 737 پریده و توموهیسا یاماشیتا ( که همون اسمش کافیه که من احساس کنم از گذشته های دور می شناسمش ) به دنیا اومده و سوفیا لرن ازدواج کرده و تایتانیک کوئین استون ایرلند رو به قصد رفتن به نیویورک ترک کرده و کمیسیون انرژی اتمی جهان تشکیل شده و روز هنر انقلابه و دو روز بعد از خودکشی صادق هدایت و یه روز قبل از مرگ ونه گوت و دو هفته بعد از تولد خسرو شکیبیاییه  ، تولد منم هست ؛ از بین می رم و همون دم هم دود می شم .

دیگه شرمنده اگه نتونستم واسه تولدم کیک که هیچی ، یه لیوان آب خالی هم مهمونتون کنم .

 

پانویس : با توجه به وضعیت کنونی اقتصاد جهان کلیه هدایا به صورت بشکه نفت پذیرفته می شود . لطفا از ارسال اشیای متفرقه بپرهیزید .

  
نویسنده : کنتس مالت و کریستال ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۱
تگ ها :

7 ( صید (89) 91 قزل آلا در شیر )

هندزفری رو که در میارم گوگولی سرش می افته تو لیوان شیر بغلم . درش میارم به مایع سفید شیر نامی زل می زنم که الان مزه کلی آهنگ گرفته . همیشه دلم می خواسته شیرم مزه " شد ... خزان ... گل ... شنِ آااشِنایی " بده . ولی وقتی می خورم بیشتر یاد اون مایع لزج زرد تو گوش می افتم و نیناش ناش ساسی مانکن که در دوران جاهلیتِ طفولیت از این هندزفیریع می اومده بیرون . به هندزفیری لعنتی فکر می کنم که از این به بعد هر وقت از توش چیزی گوش کنم صدای شر شر یه رود شیری رو قراره بده . چرا واقعا ؟! چرا وقتی هنوز من جای 90 ، تو تاریخ زدنا می نیویسم 89 باید تمرین کنم که بنویسم 91 ؟! دلم می خواد بشینم یه گوشه ی اتاقم ، و این قدر سعی کنم با نگه داشتن هندزفیری تو لیوان شیر ، ماهی قزل آلا صید کنم که بشه سال 1489 . بعد در حالی که یه ماهی گیر با تجربه ی پیر و فرتوت شدم برم کاغذ بیارم و با قلم نوری ای که از استخوان ران اولین کوسه صید شده از لیوان شیرم درست کردم بنویسم :89/1/1 و خوش حال بشم که دیگه مجبور نیستم رو تاریخ رو خط بزنم و بعدشم از فرط خوش حالی نوه هامو به قایق سواری رو سطح سیال سفید شیرم دعوت کنم . ولی چون یه کم فضا اون جا کمه از نوه های بزرگتر خواهش کنم رو لبه لیوان بشینند و برای عموزاده هاشون دست تکون بدن . آخر سرم راس ساعت 12 نیمه شب خودم رو پرت کنم تو لیوان و غرق بشم و بمیرم . این جوری لااقل رو قبرم می نویسند متوفی به سال 89 و حداقل به بخشی از اهداف زندگی ام رسیدم.

 

  
نویسنده : کنتس مالت و کریستال ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٥
تگ ها :

6

طفول که بودم ( جدی جدی طفول بودم یعنی هنوز مدرسه ام نمی رفتم ) با یه بنده خدایی که هم سن و سالم بود همیشه – یعنی بلااستثنا – بازی ای که می کردم این طوری بود که به ترتیب از رو مُبلا می پریدیم ( از هر کدوم به بغلیش یعنی مثلا از اولی به دومی ، بعد از دومی به سومی ) بعد جیغ می کشیدیم " هاکونا ماتادا " . بعضی اوقاتم واسه تنوع موهای همو می کشیدیم یا مبلو گاز می گرفتیم یا مثلا مدل حیلت رها موهامونو پریشون می کردیم . معنی هاکونا ماتادا رو که نمی دونستم اون موقع ، ولی در تمام کودکی یه جوری می گفتمش ، انگار اصلا آفریده شدم که با احساس ادای وظیفه شرعی بگم هاکونا ماتادا .

اون وقت الان که دیگه طفول نیستم (جدی جدی طفول نیستم ، قدم یک و خورده ای شده ) از اون موقع که خوندم  "شعار فیلسوف بزرگ "تیمون" که معتقد بوده اصل دنیا هیچه ، عبارت "هاکونا متاتا " بوده . یعنی دنیا ارزششو نداره یا یه همچین چیزی " هر وقت تو آینه دارم سعی می کنم با چشم راستم یه چشم چپ اون یارویی که تو آینه اس نیگا کنم با چشم چپمم به چشم راستش ، احساس می کنم با توجه به این اصل که هر چیزی ریشه در کودکی آدم داره یه رسالت فلسفی بزرگ بر گردنمه ، یعنی این قدر بزرگ که با توجه به ظرفیت وجودی پایین جوامع امروز بشری اصلا نمی تونم بگم چقدر بزرگه . اصرار نکنید ( ایششش ... )

حالا این که هاکونا ماتادا رو (در اصل متاتا –از بچگی ام یه فیلسوف محرّف بودم ( از مشتقات تحریف ( نه حرّاف :| ))) اولین بار کجا شنیده بودم یه فرصت تحقیقاتیه که همین الان در کمال تواضع و از خودگذشتگی در اختیار علاقه مندان به تاریخ فلسفه قرار می دم .

نه بابا ، خواهش می کنم ... دیگه به هر حال در راه علمه اگه خدا قبول کنه .

 

 

  
نویسنده : کنتس مالت و کریستال ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩
تگ ها :

5

 

یکی از آرزوهای دست نیافتنی ام اینه که یه  "یار" رشتی و مازندرونی داشته باشم ، بعد اون وقت یه غروب پاییزی زیر بارون درحالی که اشکام رو صورتم با نم نم بارون قاطی شده و از یه جای دورم صدای لاو استوری مخلوط با خش خش برگ و بی تو مهتاب شبی میاد دست کنم تو مماغم . بعد صدای عرعر خر شرک دربیارم . بعدشم هلهله کنان و عربده کشان در حالی که پا بر زمین می کوبم و گل و لای به یارم پرتابم می کنم بخونم " یار جونی جونی جونی ، رشتی و مازندرونی ، من میرم تنها بمونی ... " آخرشم همون جوری هلهله کنان و پایکوبان دور شم . یه جوری که اصلا یاره همین که رفتم یه چیزی بشه درحد همه جور فریدونی ( مشیری و فروغی و غیره )

حالا پیش خودمون بمونه ، ریا نشه ... این سیاوش قمیشیو که میاد می خونه " تو بارون که رفتی ، شبم زیر و رو شد " من این جوریش کردم.

اگه خدا قبول کنه .

پانویس : حیلت رها ، حیلت رهااا :|

 

  
نویسنده : کنتس مالت و کریستال ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٢
تگ ها :

← صفحه بعد